|
سکوت کن اگه غزل تو ذهن لحظه جون داده اگه شکوه عاطفه به پای گریه افتاده اگه رو شوره زاردل هق هقمون اثر نداشت قلب تپنده ی کسی شکست رو در نظر نداشت سکوت کن اگه سفر فرصت دیدارو گرفت اگه حضور فاصله جای من و ما رو گرفت طعنه نزن به آسمون به خلوت خیس زمین خاطره های خسته رو از چشم لحظه ها نبین سکوت کن به خاطر روح بزرگ پنجره به حرمت ثانیه ها دقیقه ای که میگذره
انگار مدتی است که احساس میکنم خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام احساس میکنم که کمی دیر است دیگر نمی توانم هر وقت خواستم در ده سالگی متولد شوم انگار فرصت برای حادثه از دست رفته است از ما گذشته است که کاری کنیم کاری که دیگران نتوانند فرصت برای حرف زیاد است اما اگر گریسته باشی مردن چقدر حوصله میخواهد بی آنکه در سرا سر عمرت یک روز یک نفس بی حس مرگ زیسته باشی!!!!! انگار این سالها که میگذرد چندان که لازم است دیوانه نیستم احساس میکنم که پس از مرگ روزی روزی دیوانه میشوم شاید برای حادثه باید گاهی کمی عجیب تر از این باشم با این همه تفاوت احساس میکنم که کمی بی تفاوتی بد نیست حس میکنم که انگار نامم کمی کج است و نام خانوادگی ام نیز از این هوای سربی " خسته است " امضای تازه ی من دیگر امضای روزهای دبستان نیست ای کاش آن نام را دوباره پیدا کنم ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان یک روز نام کوچکم از دستم افتاد و لا به لای خاطره ها گم شد آنجا که یک کودک غریبه با چشمهای کودکی من نشسته است از دور لبخند او چقدر شبیه من است این روزها که جرات دیوانگی کم است بگذار باز به تو برگردم بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم بگذار در خیال تو باشم بگذار........ بگذریم! این روزها "خیلی دلم برای گریه تنگ است "
از تنهایی به میان مردم میگریزم و از مردم به تنهایی پناه میبرم راست میگفتی نیما: به کجای این شب تیره بیاویزم قــــــــــــــبای ژنده ی خود را؟؟
مهم نیست...... تمام سر زنش ها را میپذیرم به بهانه ی تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را میسوزاند سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکستر آرزو های بر باد رفته ام آبرومندانه باشد گریه میکنم...... با شکوه مثل اقیانوس بلند مثل کوه او نمیشنود و نمیداند که ماه خوشبختی مشترک همه ی بی ستاره هاست همه ی بی ستاره ها
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود اگر دفتر خاطرات طراوت پر از رد پای دقایق نبود اگر ذهن آیینه خالی نبود اگر عادت عابران بیخیالی نبود اگر گوش سنگین این کوچه ها فقط یک نفس میتوانست طنین عبوری نسیمانه را به خاطر سپارد اگر اسمان میتوانست یکریز شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد اگر رد پای نگاه تو را باد و باران از این کوچه ها آب و جارو نمیکرد اگر قلک کودکی روز ها را پس انداز میکرد اگر آسمان سفره ی هفت رنگ دلش را برای کسی باز میکرد و میشد به رسم امانت گلی ر ا به دست زمین بسپریم و از آسمان پس بگیریم اگر خاک کافر نبود و روی حقیقت نمی ریخت اگر ساعت آسمان دور باطل نمیزد اگر کوه ها کر نبودند اگر ابها تر نبودند اگر باد می ایستاد اگر حرفهای دلم بی اگر بود اگر فرصت چشم من بیشتر بود اگر میتوانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم تو را میتوانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم!!!!!!!!
قلم انگاری که قهره با من و حس غریبم روی کاغذ نمیشینه غم قلب رو سیاهم دیگه احساس نوشتن روی قلبم نمیشینه حتی رنگ این غم ها رو توی چشمام نمیبینه فکر کنم انگار رسیده زندگیم به خط آخر واسه گفتن از یه آغاز دیگه دیره واسه ی من همه ی احساس من مرد.باز دارم مرثیه میگم توی این همه سفیدی خبر از سیاهی میدم خبر از یه قصه ی بد خبر از یه مرگ تازه خبر از یه دختری که داره دنیاشو میبازه زندگی غم داره اما من گلایه ای ندارم رسیدم به آخر خط ولی شکوه ای ندارم
يك سال ديگه گذشت. بايد صفحه سفيد ديگري كه پيش روي من گذاشتند پر كنم. خدا كندامسال رو سفيد باشم و صفحهام را كم غلط تحويل بدهم... امسال خیلی ها به یادم نبودن ... اونا یی که واسشون مهم بودم همه شاید یه جوری مرده بودن
سالها پیش که کودک بودم سر هر کوچه کسی بود که چینی ها را بند میز د با عشق ومن آن روز به خود می گفتم : آخر این هم شد کار! ولی امروز که دیگر خبری ازاو نیست نقش یک دل که بروی چینی ست ترکی دارد ومن دربه در کوه به کوه در پی بند زنی می گردم
من به اندازه ي شب هاي زمستان تنها و به اندازه ي يك ميوه ي تابستان سرد و به اندازه ي يك روز بهاري نمناك و به اندازه ي مرگم ساكت لحظه ي مرگ چه زمان مي شكفد ؟ چه كسي مي آيد كه بخواند با من شعر تنهايي من را با دل ؟ و چه كس مي فهمد ؟ من به اندازه ي پاييز سكوتم تلخ است و چه كسي مي داند من گرفتار كدامين گنه خود شده ام ؟ كه به مثل تنه ي خشك درخت داركوب ها به همسايه گيم آمده اند و مثال گنداب ته باغ وزغان مرثيه خوانم شده اند چه كسي مي فهمد ؟ چه كسي مي داند ؟ من چرا باز هراسان سقوط ماه ام من چرا در پي كرم شب تاب من چرا در پي هر روشني چشم نواز كاسه به دست به گدايي سر سوزني از نور شتابان رفتم چه كسي مي بيند ؟ چه كسي مي فهمد ؟ من همان آفتابگردان حقيرم كه به هنگام طلوع گردن افتاده ي خود را به اميد نگه داغ تو در هر طرفي چرخاندم تو نديدي تو نفهميدي ندانستي كه من از پي تو با سگ و گاو و الاغ دست رفاقت دادم تا كه بازت يابم تا كه يك بار دگر قبل از مرگ بپرستم همه ي روشنيت را باعشق و بپرسم چه كسي مي داند لحظه ي مرگ چه زمان مي شكفد ؟
وقتی که همه اش را تلف کرده بودم، کسی صدایم کرد با سنگی در دست..گفت گل یا پوچ؟ شادمان شدم!!!! یک همبازی؟!!! آنهم سالها بعد از رفتن حوصله.. دستانش را جلو من گرفت گفتم چپ گفت پوچ! ! گفتم راست!گفت پوچ۱ غریب نگاهش کردم ! ! پوزخند زنان گفت من زندگیم
در زمانی که وفا قصه ی برف به تابستان است و صداقت گل نایابیست و در آیینه ی چشمان شقایق ها نیز عابر ظالم و بی عاطفه ی غم جاریست به چه کسی باید گفت: با تو خوشبخترین انسانم؟؟؟؟؟؟؟؟
وقتی خستگی هایت را ورق می زنی کمی به گذشته برگرد ببین میان همهمه ی این برگ زدن چند کاغذ ؟ مچاله شد ؟؟؟
فرياد از اين سکوت از اين اسارت آزاد از اين شادي بي روح غمگسار از اين ناباورانه روز تاريک من اگر عاشقم اگر بي روح ترين مردم اين شهرم براي خودم روزگاري غروري داشتم يک غرور ساده يک غرورپر از لطافت کودکانه ي باران پر از بوي خاک باران خورده غرورم را چه دوست مي داشتم وقتي بي شام شبانه سر بر بالين غرور مي گذاشتم وقتي که عشق شبانه ام را در روز مي نوشتم وقتي نقاشيم را با نگاه معصوم کودکانه ام رنگ مي کردم حال فرياد نوازد سکوت را ديگر از فرياد نفرت دارم فرياد يک نگاه نگاه پر از التهاب نگاهي پر از سياهي افسونگر شبانه غرورم را با يک نگاه شکستم فرياد يک سکوت سکوت يک انزوا انزوا يک غم غم يک تنهايي تنهايي يک رويا رويا يک باور باور يک خاطره خاطره يک عشق
بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شكسته بود برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود تنها از این نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ قبر من بنویسید پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود بر سنگ قبر من بنویسید كل عمر پشت دری كه باز نمی شد نشسته بود ::: خداحافظ برای یه مدت طولانی::::
من غم انگیز ترین غصه ی شهرم هستم کنج دیوار درون کوچه خیس و تنها و کمی یخ زده ام و بخار نفسم دستم را اندکی گرم نگه می دارد من همیشه اینجا زیر باران هستم راستی همسایه پشت آن پنجره گرم در این تنهایی
|
![]()
رویاهایت را با خودت نگه دار که بی آن به زندگی امیدی نیست........
Home
|