وقتی خستگی هایت را ورق می زنی
کمی به گذشته برگرد
ببین میان همهمه ی این برگ زدن
چند کاغذ ؟
مچاله شد ؟؟؟
فرياد از اين سکوت از اين اسارت آزاد از اين شادي بي روح غمگسار از اين ناباورانه روز تاريک من اگر عاشقم اگر بي روح ترين مردم اين شهرم براي خودم روزگاري غروري داشتم يک غرور ساده يک غرورپر از لطافت کودکانه ي باران پر از بوي خاک باران خورده غرورم را چه دوست مي داشتم وقتي بي شام شبانه سر بر بالين غرور مي گذاشتم وقتي که عشق شبانه ام را در روز مي نوشتم وقتي نقاشيم را با نگاه معصوم کودکانه ام رنگ مي کردم حال فرياد نوازد سکوت را ديگر از فرياد نفرت دارم فرياد يک نگاه نگاه پر از التهاب نگاهي پر از سياهي افسونگر شبانه غرورم را با يک نگاه شکستم فرياد يک سکوت سکوت يک انزوا انزوا يک غم غم يک تنهايي تنهايي يک رويا رويا يک باور باور يک خاطره خاطره يک عشق

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود
اهل زمین نبود نمازش شكسته بود
برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود
تنها از این نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید پاك بود
چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری
برای هر تیشه و تبر دسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید
كل عمر پشت دری كه باز نمی شد نشسته بود
::: خداحافظ برای یه مدت طولانی::::![]()
من غم انگیز ترین غصه ی شهرم هستم
کنج دیوار درون کوچه
خیس و تنها و کمی یخ زده ام
و بخار نفسم دستم را
اندکی گرم نگه می دارد
من همیشه اینجا زیر باران هستم راستی همسایه
پشت آن پنجره گرم در این تنهایی

![]()
مغـزم خالیـسـت و افکارم پریشانـتـر از همیشه !
چشمهایم دیگر نمی بـیـنـنـد
شاید هــم نمی خواهند که بـبـیـنـنـد
دیگر نمی گردند و برق نمی زنـنـد
گویـی از دیدن هم خسته انــد
افسرده و خالی و ناامید شده انـد ... !
زخم هایـم عمیق هستـنـد و خوب نـاشـدنـی
دردها هم زیادنـد و فراموش نـاشـدنـی
امـــا با تمـام ایـنـهـا :
هنوز هـم احساس میکنم خـدا همین نزدیکیهاست !
و این کـمـی به من آرامش میـدهــد ...
دلم تنگ است دلم تنگ است
دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانی است
نمی دانم
نمی دانم
چرا در قلب من پاییز طولانی است
دل من يه روز به دريا زد و رفت…
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت…
زنده ها خيلي براش کهنه بودن…
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت…
هواي تازه دلش مي خواست ولي…
آخرش تو غبارا زد و رفت…
دنبال کليد خوشبختي مي گشت…
خودشم قفلي رو فقلا زد و رفت
.........
مدتهاست که قلبم سیاهپوش عشقیست که روزی آمد ...
آمد و من دلم را به دستان پر مهرش سپردم ولی افسوس
افسوس که فریب بود
هر وقت قلم به دست میگرفتم تا بنویسم چیزی جز حس غم بر دستانم جاری نمیشد
چرا که غم زیباست...
آنقدر زیباست که می شود جایش را با همه ی عشق های رنگی عوض کرد
آنقدر با شکوه است که ارزش سیاهپوشی قلبم را دارد
و آنقدر با وفاست که با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند
و حالا که میخواهم از تو بنویسم باز هم جز غم چیزی روی کاغذم نیست
تو با رفتنت بذر غم در دلم کاشتی و من هر روز با اشک چشمانم آبش دادم
و حالا در دلم چیزی نیست جز گلی از غم که روزی به دست تو کاشته شد و تا ابد تنها یادگارت خواهد بود
" تو را سپاس به خاطر یادگاری با ارزشت "
هنگامیکه خاطرها را می بوسم
در می یابم
دیریست که مرده ام
چرا که لبان خود را
از پریشانی خاطرها
سردتر می یابم

من که دلگیر طعنه های سنگم
من که فریاد سکوتم به آسمان رسیده
در جستجوی اشک چرا راهی آسمان شوم
من که به دل نزدیکترم چرا پل تنهایی را بشکنم
حیف از این سکوت نیست.....
در جستجوی هیاهو چرا؟
چرا همدم صخره ها شوم و چرا به سنگ بگویم که چنینم و چنانم
" که سنگ بشکند و رودخانه ببیند و رازم بر ملا شود "

